تبليغاتX
حسرت دیدار

حسرت دیدار

دوستت دارم

 

وقتي خوب فكر مي كنم به زندگي

دروغه هر ورقش نداره رنگ سادگي

واژه ها براي من چه مبهم اند

عاشق هاي واقعي خيلي كم اند

قصه ي عشق چه كم رنگ شده

دل هاي آدم ها از سنگ شده

عاشقي تو كوچه ها يك هوسه

مثل مرغ عشق كه خونه اش قفسه

ديگه مجنوني نمونده توي شهر

نداره ليلي تو هيچ كوچه و دهر

دل مردم مثل دروازه شده

تابلوي ظرفيتي نيست، بي اندازه شده!!!!!

زمونه عاشق هاي پاك نداره

مثل فرهاد عشق بي باك نداره

ديگه هيچ كس نمي دونه عاشقي چه رنگيه

نمي شه اسير كسي ، اينم خودش زرنگيه

جمله ي دوستت دارم توي كتاب ها جا شده

يا كه ورد زبون عشق هاي پر جفا شده

براي عاشق شدن اگر يك قانوني بودش

يا كه قلب عاشق ها قفل براي مجنوني بودنش

عاشقي صفحه شطرنج نمي شد

كيش و مات از همه جا ، دل ها مثل سنگ نمي شد

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت20:32توسط سحر | |

                                                   کاشکی بودی و می دیدی که دلم داره میمیره

کاشکی بودی و می دیدی که بهونت و میگیره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

می دونم ! یاس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

باز می ذاشتی و می گفتم تویی اون همه بهونم

به خدا فرض محال که یه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم  تویی رنگ آسمونم

عمریه در طلب تو سوختم و مثل کویرم

یاس من تنهام نزاری به خدا بی تو میمیرم

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت19:11توسط سحر | |

خدايا کمکم کن تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم ، خدايا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم ، به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاري سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم ، خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...

 

زندگي را با تو مي خواهم


خنده هاي شيرين را بر لبان گرم تو مي خواهم


جزء تو هرگز با كسي از عشق ، اميد ، امروز و فرداها نخواهم گفت


زندگي را با تو مي خواهم


زندگي بي تو سراسر درد و اندوه است


با تو ميگريم، با تو ميخندم


و روزي در آغوش گرم تو مي ميرم

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت18:56توسط سحر | |

كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است

كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند

اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب

كاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم

اي كاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت16:6توسط سحر | |

دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ

 

دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ

 

چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ

 

اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ

 

آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ

 

گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره

 

اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام

 

عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه

 

اینو باو ر کن که

دوستت دارم

 

 

 

تقدیم به عشقم :

از خدا خواستمت...نه از خودت...

اگه یه روزی تورو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم

چون خودش تورو داد

و خودشم گرفته...

 

اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم

میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم...

ولی بدون اون روز روز مرگ عشق منه.

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت22:54توسط سحر | |

 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت21:54توسط سحر | |

بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی

می دونم خوب می دونی تو تارو پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیال من نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی تا دوباره زندگی کنم

نمی دونم چی بگم تا باورت شه جونمی

توی این کابوس درد،رویایه محربونمی

وقتی حتی پیشمی دلم تنگ میشه باز

عشق تو توی لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهام رو طاقت می کنی

هر چقدر که بد میشم اما تو نجابت می کنی

هر کجای دنیا که باشم بامنی و بر منی

نگران حال و روزم بیشتر از خوده منی

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت23:39توسط سحر | |

من می خوام که اون چشات

پناه خنده هام بشن

من می خوام که شونه هات

پناه گریه هام بشن

من می خوام که تو بیای

دست تو دست کنار من

من می خوام بی تو نباشه

یه لحظه روز وشبم

اشک من بیا دوباره

تا پناه هق هقم شی

چی می شه تو ای نگارم

که یه روزی عاشقم شی

یه روزی از عشق می گی یو

یه روز از روز جدایی

نمی دونم که چرا با درد من نا آشنایی

بیا که نمی تونم بی تو زندگی کنم

عزیزم نرو نرو به خدا نمی تونم

زخمی عشق تو ام زخمی معشوق ناشی

نمی دونم که چرا رو زخم من نمک می پاشی

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت17:47توسط سحر | |

 

الو … الو… سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم …

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما…

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است …

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي…

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت21:10توسط سحر | |

سلام عزیزم دیگه طاقت نیاوردم و

این نامه را با خون دل برایت می نویسم.

با دودست خالی از عشق دیگه هیچ جا

جای من نیست انگاری هیچ چیزی مرحم

واسه این زخم های تن نیست

من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسهامی

 نفهمیدم که چشم تو بهم خیانت می کنه

دلت پیش غریبه ای از من شکایت می کنه

 گفته بودم دوستت دارم اما باور نکردی

 دل من یه عمری آرزویت را داشت دل من بود

 و نبودش را برای تو گذاشت. دیگه

 نمی خواهم دروغکی برای چشمهایت بمیرم

                          بزرگترین گناه من                  

 باور عشقت بود و بس

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت14:0توسط سحر | |

  کاشکی بودی و می ديدی که دلم داره ميميره

کاشکی بودی و می ديدی که بهونت و ميگيره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

می دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

باز می ذاشتی و می گفتم تويی اون همه بهونم

به خدا فرض محال که يه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم  تويی رنگ آسمونم

عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم

ياس من تنهام نزاری به خدا بی تو ميميرم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت18:59توسط سحر | |

بي وفا عشق من
به خدا اشك من
مي مونه رو گونم
تا بيايي پيش من
رفتي و بعد تو
چه زجري كشيدم
هنوز تار موتو
به دنيا نمي دم
تو رو به خاطراتمون
تو منو بي خبر نذار
تو رو به اشكمون قسم
منو چشم به در نذار
باشه ميرم از پيشت
خداحافظ عشق من
ببخش روي نامه هام
باز چكيده اشك من
دل موندني نبود
خداحافظ عشق من
حالا كه نموندي
بگو از من چي ديدي
چه ساده نشستي
چه ساده پريدي
بغضمو وقت جدايي
هي نگه داشتم به سختي
حتي واسه دلخوشيم هم
دست تكون ندادي رفتي
پس بذار روي ماهتو
دم آخر نگاه كنم
سخته با خاطراتمون
با دل خون وداع كنم
وقت رفتنت نبود
خداحافظ عشق من
دلت ميشكنه يه روز
مي دوني قدر اشك من
سخته گفتنش ولي
خداحافظ عشق من

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت22:5توسط سحر | |

رفتی و تنهام گذاشتی

توی قلبم پا گذاشتی

تو که گفتی من می مونم

چرا رفتی و نموندی

حالا که تنهای تنهام

واسه دله خودم می نویسم

می نویسم تو کجایی

کی میایی کی میایی

تو که رفتی من اینجا تنهام

دیگه طاقتی ندارم

دیگه سخته بی تو موندن

بی تو هیچ معنای نداره

چرا من با یک نگاه عاشقت شدم

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت18:59توسط سحر | |

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت14:0توسط سحر | |