تبليغاتX
حسرت دیدار

حسرت دیدار

خدا جون کمکم کن

هر وقت خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشاش زول بزن تا عشق رو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقته.

اگه خجالت کشيد بدون برات مي ميره. اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدون تو مي ميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.

 

 

کاشکی که عاشق بودی تا دردمو بدونی

دنیای غصه هامو توی چشام بخونی

کاشکی که تا قیامت می موندی در کنارم

آرزویی به جز این نداشتم و ندارم   …

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت12:5توسط سحر | |

خدایا احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آن را دوست داشتن مي گذارم.

خدايا مي دانم تمام لحظه هايم با توست، مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني ومي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد.

خدايا تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت23:19توسط سحر | |

کاش فردا جور ديگري باشد ،

متفاوت با تمام فرداها،

فردايي که نتوان باورش کرد ،

فردايي پر از لبخند ،

فردايي که ميتوان به همه ي خوبي ها انديشيد

و شميم عشق را در آن تنفس کرد

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت23:12توسط سحر | |

من تو را تا به ابد

تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم

تا به اوجی که عاشق دارد

با تمام تپش سینه خود دوست می دارم

من تو را هم چو بهار با لطافت با مهر

با صنوبر با یاس با شقایق با گل

همنوا می خواهم

من گل واشده عشق تو را تا ابد می بویم

و تو را در دل خویش جاودان می سازم

من صمیمیت چشمان تورا که به رنگ عسلی است

تا ابد می خواهم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت22:46توسط سحر | |

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت0:9توسط سحر | |

عشق قشنگه... دوست داشتنی و زیباست.. حال آدمو جا میاره و قدرت حرکت و تلاش رو چند برابر می کنه . آدمو به آینده امیدوارم می کنه و بهش می فهمونه قشنگیای زندگی کم نیست . خلاصش کلی به آدم روحیه میده .

اما این قدرت و روحیه ای که از عشق می گیریم با اون لذت شیرین و دوست داشتنیش گناهه؟ اشتباه و خطاست؟ اگه نیست پس چرا همش احساس می کنی نباید نزدیک بشی ؟ یا نباید دل ببندی یا اصلا نباید بپذیریش؟ چرا فکر می کنی باید قلبتو محکم تو دستت بگیری تا کسی نتونه ازت بگیردش؟ چرا؟ واقعا اگه گناه نیست پس این حسای نافرم چیه میاد سراغ آدم؟

خیلی دلم می خواست پیشنهادشو قبول کنم و زندگیمو بسپرم دست دلمو و دلمم بدم دست اون تا با خودش هر جا می خواد ببره ولی قبول نکردم و هنوز قلبم تو مشتمه هر چند تند تند می زنه و دوست داره دوباره ببینتش ولی تو مشت خودمه .. نه تو مشت اون.

کاش می شد دلو زد به دریا و گفت هر چه بادا باد

کاش میشد دلامونو سوار قایق کنیم و بسپریمش به دریا .

بی هراس از شکستن قایق و پارو و غرق شدن و یا شایدم گم شدنمون تو بیکران دریا

ولی همیشه هراسی هست

هراس از طوفان و طغیان

هراس از گم شدن قطب نما

هراس از موجای سهمگین

یا حتی موجای آروم که گاهی دلشون می خواد دل آدمو در آغوش بکشه و بعد از هم اغوشی غرقش کنه

و جسد بی روح و بی جونشو توی یه ساحل متروک به گل بنشونه و خلاص....

 

خلاصش اینکه :فکر می کنم عشق مثل دایناسوره

هم ترسناکه . هم شگفت انگیز هم نسلش منقرض شده

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت11:18توسط سحر | |

زیبایى دنیا را

تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگریستم دریافتم ؛

و از آن پس هیچ لحظه اى از عمرم بدون اندیشه تو سپرى نشد ...

اگر عمر من تنها یك شب باشد ،

آرزو دارم همان یك شب را با تو بگذرانم .

عزیز من

این دنیا تنها هنگامى زیباست ، كه در كنار تو باشم ...

.....................................................................................................................

گاهى وقتا كه این‌همه دلم از همه‌چى میگیره ،

با خودم فكر میكنم چرا یه‌عالمه صفحه سفید تقدیر، تو زندگى من سیاه شده ؟!

چرا این‌همه برگ قشنگ و شفاف ، براى من حروم شده ؟!

چرا بركه‌ى من به جاى اینكه دریا بشه ، هر روز خشك‌تر از روز قبل میشه ؟!

نمیدونم چرا دیگه حرفى براى گفتن با ستاره‌ها ندارم ؟!

لب پنجره میشینم ؛ مثل همیشه نگاشون میكنم ، ولى جمله‌اى تو ذهنم بسته نمیشه !

نمیدونم چرا دیگه شبا آسمون ، حوصله‌ى منو نداره ؟!

یه‌جایى خوندم ، نوشته بود اگه خدا بنده‌ایش رو دوست نداشت ، هرگز نمى‌آفریدش .

یعنى واقعاً خدا من روهم دوست داره ؟!

به‌خدا كافر نشدم ، ایمان و اعتمادم هم بهش از دست ندادم ...

فقط صبرم خیلى كم شده ...

خدایا این منم ؟!

این منم ؟!!!

دلم به حال خودم میسوزه ؛ چقدر عوض شدم !!!

نمیدونم چرا اینقدر دلم بى‌تابى میكنه !!! اصلا آروم و قرار نداره .

بى‌قراره چیه ، نمیدونم .

یه زمانى واسه یكى مینوشتم كه از همه‌كس و همه‌چى برام عزیزتر بود ، ولى حالا نه .

نه دیگه برام عزیزه ، و نه دیگه آرزوى بودنش رو دارم . اصلا نمیخوام درباره‌اش فكر كنم یا حرفى بزنم .

یه جور دیگه بزرگ شدم ؛ اصلا دیگه به این چیزا فكر نمیكنم ! اصلا دیگه مهم نیست .

آرزوهاى بزرگى هم ندارم كه به‌خاطرشون غصه بخورم یا خوشحال بشم .

جز سلامتى و حفظ گرمایى كه تو خونمون هست ، آرزویى ندارم .

خدایا ! قهرت نیاد . ناشكرى نمیكنم !

بیشتر از حدى كه لیاقت داشتم ، از همه چى بهم دادى !

فقط ‌تحملم خیلى كم شده و خسته‌ام ... دلم میخواد بخوابم و بیدار نشم .

خدایا !

صداى منو میشنوى ؟! خیلى خسته‌ام ...

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت11:48توسط سحر | |

اول سلام به خدای مهربونم وبعد سلام به دوستای گلم(این تیکشو از ستایش جونم یاد گلفتم) وای خدایا ندیدین چقدر دیانا جونم خوشتل بودقربونش برماین چند روزم دلم واسه همتون مخصوصا ستایش جونم تنگ شده بودستایشم دل منم واست خیلی تنگ شده بود.همه شمارو به خدای بزرگ می سپارمدوستتون دارمدعا یادتون نره

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت21:6توسط سحر | |

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟ امیدوارم که همیشه خوب باشین.اره منم خوبم. چون یه شاهزاده کوچولو اومده دل منو شاد کردهبچه ها دوباره من خاله شدمقربونش برم هنوز عکسشو دیدم یه دخمل سفید وتوپولواسمش دیاناست خالش قربونش برهیه خواهرزاده دیگم دارم اسمش حسناست ۵ سالشه اینقدر نازهجیگلشونو بخورم خیلی تعریف کردمااا.مواظب خودتون باشین دوستتون دارمراستی فردام می خوام برم پیش دیانا جووووووووونمآخ جووووووووووووووووووووووونبووووووووووووووووووووووووس.دعا یادتون نرهفعلا بای

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت22:17توسط سحر | |

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت15:50توسط سحر | |

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم.
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم.چند ماه دیگر،من میمانم و این خانهء خالی از همه چیز.من نمیتوانم تحمل کنم.
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.انگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود.نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم هم در نهایت غم و اندوه.
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر.چرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری؟من از این همه امتحان خسته شده ام.میگویند تو هرکه را دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور دوست داشته باشی.
من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم.دلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم.دلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم.
دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند.
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟
یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟
خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری.
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟
کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند.
او که باشد دیگر هیچ غمی ندارم.غمهایم مثل برف زمستان از گرمای وجودش آب میشود.وقتی که میرود دوباره زمستان میشود،غم عالم بر دلم سنگینی میکند.خدایا دیگر طاقت ندارم.نمیتوانم،دلم برایش تنگ شده است.میشنوی چه میگویم؟دلم برایش تنگ شده است...........

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت13:0توسط سحر | |

تو کنارم نشسته ای،ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری.نگاهت جای دیگری است.دور ِ‌ دور،خیلی دورتر از من.دلم برایت تنگ شده است.دلم میخواهد برایم حرف بزنی،دلم میخواهد از صدای گرمت،تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده ای.چشمانت غمگین،نگاهت مهربان،ولی خسته و نگران است.
میفهمم نازنینم،تمام آنچه را که نمیگویی از چشمانت میخوانم.تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیرد.قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزند.دستم را روی سینه ام میگذارم.نمیخواهم تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواهد بدوم،دور شوم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جایم تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهایم کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که دیگر بس است.برو و دیگر حتی پشت سرت را هم نگاه نکن.دلم میخواهد فرار کنم،گم شوم،بمیرم.
برو نازنینم،برو و زندگی کن،تو که میخواهی بروی پس بیشتر از این آزارم نده.برو و بگذار سعی کنم فراموشت کنم.
دارم هذیان میگویم؟تب دارم انگار!نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم.فقط از اینهمه ترس،از این اضطراب کشنده خسته شده ام.
هرروز که بیدار میشوم به خودم میگویم یعنی امروز آخرین روزیست که تو هستی؟هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میدهد.و من دیگر توانش را ندارم.بفهم نازنینم.بفهم که نمیخواهم اینطور دوستم داشته باشی.
من کودک نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود.ای کاش مرده بودم،دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تورا.
آنوقت دیگر لازم نبود فکر کنی اشتباه کرده ای.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چه کرده ام که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدامین گناه مرا در این آتش میسوزانی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگر دل کوچک من به چه کسی ظلم کرده ،که اینگونه باید تقاص گناه نکرده را پس دهد؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته ام،از دست دل دیوانه ام خسته ام.دلم میخواهد بمیرم.میتوانی این را بفهمی؟فقط دلم میخواهد بمیرم......

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت9:4توسط سحر | |

 

شعر عاشقانه ی ابدی

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان٫

که مرا به یاد تو آورد......

شعری که همیشه با تو بماند.

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:15توسط سحر | |

یادت هست که گفتی دوستت دارم سرمو پایین انداختم و گفتم نظر لطفته.

 

سرمو بالا آوردی تو چشام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه.

 

تکرار اون حرفای نافذ و اون جمله که هیچوقت واسم تکراری نمی شد.

 

باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه

 

که بهت بگم دوستت دارم مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟

 

چرا حالا هم آغوش من یاد توست؟یکی از ما دوتا دروغ میگفتیم

 

… ولی هنوز …همان قدر برایم عزیزهستی

 

 که نمیتوانم تهمت آن دروغگویی را به تو بزنم.

 

آری من دروغ میگفتم دروغی به وسعت تمامی بی تو ماندن هایم

 

من دوستت نداشتم من دیوونه وار عاشقت بودم

 

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:7توسط سحر | |

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:5توسط سحر | |