|
زیبایى دنیا را
تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگریستم دریافتم ؛
و از آن پس هیچ لحظه اى از عمرم بدون اندیشه تو سپرى نشد ...
اگر عمر من تنها یك شب باشد ،
آرزو دارم همان یك شب را با تو بگذرانم .
عزیز من
این دنیا تنها هنگامى زیباست ، كه در كنار تو باشم ...
.....................................................................................................................
گاهى وقتا كه اینهمه دلم از همهچى میگیره ،
با خودم فكر میكنم چرا یهعالمه صفحه سفید تقدیر، تو زندگى من سیاه شده ؟!
چرا اینهمه برگ قشنگ و شفاف ، براى من حروم شده ؟!
چرا بركهى من به جاى اینكه دریا بشه ، هر روز خشكتر از روز قبل میشه ؟!
نمیدونم چرا دیگه حرفى براى گفتن با ستارهها ندارم ؟!
لب پنجره میشینم ؛ مثل همیشه نگاشون میكنم ، ولى جملهاى تو ذهنم بسته نمیشه !
نمیدونم چرا دیگه شبا آسمون ، حوصلهى منو نداره ؟!
یهجایى خوندم ، نوشته بود اگه خدا بندهایش رو دوست نداشت ، هرگز نمىآفریدش .
یعنى واقعاً خدا من روهم دوست داره ؟!
بهخدا كافر نشدم ، ایمان و اعتمادم هم بهش از دست ندادم ...
فقط صبرم خیلى كم شده ...
خدایا این منم ؟!
این منم ؟!!!
دلم به حال خودم میسوزه ؛ چقدر عوض شدم !!!
نمیدونم چرا اینقدر دلم بىتابى میكنه !!! اصلا آروم و قرار نداره .
بىقراره چیه ، نمیدونم .
یه زمانى واسه یكى مینوشتم كه از همهكس و همهچى برام عزیزتر بود ، ولى حالا نه .
نه دیگه برام عزیزه ، و نه دیگه آرزوى بودنش رو دارم . اصلا نمیخوام دربارهاش فكر كنم یا حرفى بزنم .
یه جور دیگه بزرگ شدم ؛ اصلا دیگه به این چیزا فكر نمیكنم ! اصلا دیگه مهم نیست .
آرزوهاى بزرگى هم ندارم كه بهخاطرشون غصه بخورم یا خوشحال بشم .
جز سلامتى و حفظ گرمایى كه تو خونمون هست ، آرزویى ندارم .
خدایا ! قهرت نیاد . ناشكرى نمیكنم !
بیشتر از حدى كه لیاقت داشتم ، از همه چى بهم دادى !
فقط تحملم خیلى كم شده و خستهام ... دلم میخواد بخوابم و بیدار نشم .
خدایا !
صداى منو میشنوى ؟! خیلى خستهام ...

|